محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2744
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواهيم ، گروهى گفتند : عبد الله بن وهب راسبى ازدى را مىخواهيم . اما شما به تأييد و توفيق خداى گفتيد : جز اهل اين خاندان را كه خدا از آغاز به سبب آنها حرمتمان داده نمىخواهيم . و پيوسته پيرو حق بوديد و بدان توسل جستيد تا خدا به وسيله شما و كسانى كه عقيده و هدايتشان همانند شما بود در جنگ جمل ، پيمان شكنان و در جنگ نهروان ، بيدينان را هلاك كرد ( از اهل شام چيزى نگفت كه در آن وقت حكومت از آنها بود ) و هيچ گروهى براى خدا و شما و خاندان پيمبرتان و جمع مسلمانان از اين بيدينان خطاكار دشمنتر نيست كه از امام ما جدايى گرفتند و خونهايمان را حلال شمردند و ما را كافر شمردند ، مبادا آنها را در خانه هايتان راه دهيد يا كارشان را نهان داريد كه هيچيك از قبايل عرب نبايد با اين بيدينان بيشتر از شما دشمن باشند . به خدا به من گفتهاند كه بعضى از آنها در گوشه اى از اين قبيلهاند و من از اين جويا مىشوم و مىپرسم اگر آنچه به من گفتهاند درست بود با ريختن خونشان به خداى تعالى تقرب مىجويم كه خونهاشان حلال است . » آنگاه گفت : « اى مردم عبد القيس ، اين ولايتداران ما ، شما و عقايد شما را بهتر از همه مىشناسد ، دستاويز به آنها مدهيد كه با شتاب به شما و امثال شما تازند . » گويد : آنگاه به كنار آمد و بنشست و همه مردم قوم وى گفتند : « خدا لعنتشان كند . خدا از آنها بيزارمان بدارد ، به خدا پناهشان نمىدهيم و اگر از جاى آنها خبر يافتيم ، ترا خبر مىدهيم » به جز سليم بن محدوج كه چيزى نگفت و غمزده و دل آزرده پيش كسان خويش رفت ، خوش نداشت آنها را از خانهء خود بيرون كند كه مايهء ملامت او شود كه ميان آنها خويشاوندى بود و مورد اعتمادشان بود ، و نيز بيم داشت كه او را در خانهء وى بجويند كه هلاك شوند او نيز به هلاكت رسد . گويد : سليم به جاى خويش رسيد . ياران مستورد پيش وى رفتند و هيچكس از آنها نبود كه از گفتار مغيرة بن شعبه و گفتهء سران قوم با مغيره سخن نداشته باشد